تبليغاتX
آلبوم تنهائی من
 

آلبوم تنهائی من

درباره وبلاگ

به آلبوم شبی تا سحر نظر کردم........به یاد عمر گذشته شبی سحر کردم

سلام به همه
من فکر میکنم هر آدمی واسه لحظات تنهایی خودش یک آلبوم داره که اون لحظات رو تو اون آلبوم ثبت میکنه حالا من میخوام اون لحظاتم رو به کمک شما اینجا ثبت کنم پس تو آلبوم تنهاییم تنهام نذارید. ممنون.


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

عمومی

عرفان

عشق

علمی

متفرقه

ادبیات و شعر


پیوندها

حلقه مشکی

عاشق خدا

آسمان سرد

کویر دل

ترفندهای باحال برای آدمهای باحال

آسمان تردید

آموزش کار با رایانه

خانه کوچک دل (دریادل)1

خانه کوچک دل (دریادل)2

شهرزاد (arjoon)

ردپای عشق (مینا)

باران عشق

گل های یخی (دریادار)

پرواز

حریم تنهایی من (abdilar)

دختران بلوچ

ترنم

شعرهای یک گل سرخ

حالمان بد نیست کم غم میخوریم...


پیوندهای روزانه

تازه های ادبی

بازم عشق به خدا(سارای عاشق)


نوشته های پیشین

خرداد 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385


طراح قالب

H A M E D


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 





Powered by WebGozar

 

برای آخرین بار

سلام به همه دوستای گل و دوست داشتنی من

امیدوارم که همواره حالتون خوب باشه و در هر حال و هر جا موفق باشید میدونید اومدم آخرین پست وبلاگم رو بذارم و این وبلاگ رو واسه همیشه بایگانی کنم چون دیگه واسه همیشه دارم نت رو میذارم کنار فقط یه خواهش دارم دعام کنید بتونم بدون وجود دوستای خوبی مثل شما زندگی خوبی داشته باشم آخه میدونید دارم تو زندگیم خونه تکانی میکنم واسه زندگیه آیندم باید از خیلی چیزا بگذرم و خیلی چیزا رو بدست بیارم فقط واسم دعا کنید.

همتون رو دوست دارم و قول میدم که فراموشتون نکنم.

التماس دعا.

یا حق.

در آخر یه شعر قشنگ که من خیلی دوستش دارم و یه جورایی بزرگترین آرزوم تو زندگیم هست.

 

خداوندا   

             تو لحظه های این سفر من به ترانه میرسم

خداوندا اگر داشتن اسیر بودنم میکند ندارم کن

خداوندا اگر کاشتن ذلیل چیدنم میکند بیکارم کن

اگر که اندیشه خیانت به یاران بر سرم افتاد بر سر دارم کن

اگر به لحظه غفلتی درافتادم قبل از سقوط هشیارم کن

اگر رنج بیماران لحظه ای از سرم بیرون رفت سخت و بی ترحم بیمارم کن

خداوندا خارم کن اما مردم آزارم نکن

خداوندا خارم کن اما مردم آزارم نکن

بچه ها امیدوارم که به همه اون چیزایی که میخواهید برسید ما رو هم حلال کنید

 

 

 

نوشته شده توسط مجید در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 10:17 موضوع: | لینک ثابت



چند تا قطعه ادبی!!!

«حول حالنا الی احسن الحال»

سلام به همه دوستای گلم.                 

حالتون چطوره؟

عیدتون مبارک باشه ایشالا.

امیدوارم که سالی پر برکت واستون باشه و تو این سال همه آرزوهاتون برآورده بشه و همتون به کمال برسید آمین.

راستش خیلی وقته تصمیم دارم آپ کنم ولی واقعیت نه وقتش رو داشتم و نه حسش رو شما به بزرگیه خودتون ببخشید.

راستی این پستم رو اختصاص دادم به چندتا قطعه ادبی که امیدوارم بخونید و حداقل از خوندنش ناراحت نشید در ضمن نظرای قشنگتون رو از من دریغ نکنید منتظرم.

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم
»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند
.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت
.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید
.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود
.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

                                                                                                     «ترجمه:دکتر مقدم»

 

 خدا همیشه کنارته فقط لازمه حواستو به کا بیندازی.

دمدماي غروب کنار يه ده قشنگ , توي دشت سر سبز يه نفر وايساده بود . مي خواست مناجات کنه !
روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده ! يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد !
 طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن ! يهو صداي چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولي ....
بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده ! يدفعه صداي گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود ,
دشتو گرفت يارو بازم نگرفت ! گفتش لااقل دستتو بزار روي سرم ! خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد مرد که حوصله اش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلي که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت ! ياد بگيريم که ميتونيم در لحظه لحظه گذر عمرمون خدا رو ببينيم!

                                              و خدا هميشه با ماست .

 

به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر سِکی کوچولو نگذشته بود . سِکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند سِکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سِکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سِکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سِکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !


                                                                                                                   «آن میلمن»

امیدوارم خوشتون بیاد.

التماس دعا.

یا حق.

 

 

نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 23:37 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



سلام به همه دوستای خوبم

ببخشید اگه دیر آپ میکنم باور کنید همین الان هم دزدکی دارم آپ میکنم آخه وقت ندارم.

میدونید چند وقت پیش یه دوست به نام سارا از من خواست که درباره گل و محبوبترین گل بنویسم یه وقت فکر نکنید یادم رفته بود نه من این موضوع رو تویه سایت کلوب به نظر سنجی گذاشتم تا ببینم تو جامعه ما چه گلی محبوبتر از همه هست که به نتایج زیر رسیدم من اونا رو مینویسم امیدوارم که آبجی سارا به مقصودش رسیده باشه.

کلا ۱۷ نظر داده شده که به ترتیب زیر هست.

گل رز  ۱۰ نظر                                                             

 

گل یخ ۲ نظر                                                                 

                                                        

گل میخک ۲ نظر

گلهای نرگس ِلیلیوم ِمریم و یاس هر کدوم ۱ نظر.            

پس احتمالا گل رز محبوبترین گل تو جامعه ماست ولی اگه لطف کنید و شما بگید گل مورد علاقه شما چیه به نتایج بهتری میرسیم.

التماس دعا.

یا حق.

 

 

نوشته شده توسط مجید در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 16:47 موضوع: | لینک ثابت



روز ریا

سلام به همه عزیزان

امیدوارم که حالتون خوب باشه

اولا تسلیت میگم ایام شهادت آقا امام حسین رو به همه شما عزیزان چه عزادار و چه..........

میدونید تو این روزهای تاسوعا و عاشورا به جای اینکه آدم از عزا و فراق و مظلومیت حسین و یاراش دلش بگیره بیشتر از آدمای به ظاهر مسلمون به ظاهر عزادار که میتونم به جرات بگم حتی یه سر سوزن واسه اصل محرم عزاداری نمیکنند دلش میگیره.

مگه نه اینه که خدا میگه به یاد بچه یتیما باشید؟

 مگه نه اینه که میگه یه وقتی نکنه یکی تو ناز و نعمت باشه و دیگری سر گرسنه به زمین بذاره؟

مگه نه اینه که خدا میگه ظلم نکنید؟

پس کو؟ کجاست مسلمونیمون؟ کو این همه ادعا؟

میدونید من تو این دو روز به خیلی چیزا رسیدم به این رسیدم که ما نه تنها به واقع مسلمون نیستیم بلکه میتونم بگم ما بت پرستهای قابلی هستیم آره ما بت پرستیم مگه بت چیه؟

حتما بت باید از سنگ و چوب باشه ؟یا حتما باید تو بتخونه نگهداری بشه و یه مشت آدم بیکار برن اونجا و خم و راست بشن و ورد بخونن؟

نه ما از اصل دور شدیم خیلی دور .

من دیدم تو یه هیئت عزاداری یه علامت خریداری شده که قیمتش میلیونها تومان آب میخوره یا طرف میاد شام یا ناهار نذری میده اونم به کسانی که همه دستشون به دهانشون میرسه آخه ایهاالناس واقعا مشکل عزاداری ما شام و ناهاره یا علامت هیئت یا طبل و دهل واقعا کل مشکل ما اینه؟

آخه من میخوام بدونم کسی که حاضر نیست به خاطر آقا از صدای خودش بگذره و واسه ۱۰ شب مداحی .............. تومان پول طلب میکنه چه جوری میخواد صحنه عاشورا رو واسه مردم زنده کنه و چه جوری میخواد از مردم بخواد که به خاطر آقا از خودشون بگذرند چه جوریییییییییییییییییییییییییییی؟

به قول شاعر:

بزن باران که دین را دام کردند............................. شکار خلق و صیــد خـام کردند

بزن باران خدا بازیچــه ای شد............................. که با آن کسب ننگ و نام کردند

پس بهتره به خاطر احترام به نام مقدس محرم و شهیدان این راه تا زمانی که لیاقت پیدا نکردیم اسم عاشورا و تاسوعا رو نیاریم.

خیلی دلم پره از همه عزادارای واقعی آقا معذرت میخوام اگه با حرفام باعث تکدر خاطرشون شدم.

به امید روزی که دیگه روزی به نام روز ریا نداشته باشیم .

التماس دعا.

یا حق.

 

 

نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 12:42 موضوع: عرفان | لینک ثابت



سلام به همه شما دوستای گلم .

منو ببخشید اگه اینقدر دیر آپ میکنم باور کنید وقت ندارم بیام نت ولی خدا رو شکر میکنم که این فرصت رو پیدا کردم که دوباره در خدمتتون باشم امروز میخوام درباره یه شاعر بنویسم که شاید خیلی ها بشناسنش و خیلی هام نه میدونید فکر میکنم این شخصی که میخوام دربارش واستون بنویسم تو ادبیات ما یه کم مظلوم واقع شده و علی رغم شعرهای بسیار زیبا و دلنشینی که داره کمتر بهش توجه میشه، امیدوارم که اولا این مطلب مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره و ثانیا یه کم بیشتر به ادبیات و شعر و شاعرامون توجه بشه ایشالا.

رهی معیری                         

                                                       

محمد حسین رهی معیّری فرزند مرحوم محمد حسن خان موید خلوت نوه نظام الدوله معیّرالممالک از اعقاب عارف ربانی قرن چهارم هجری،با یزید بسطامی، دهم اردیبهشت ماه 1288 هجری شمسی در تهران چشم به جهان گشود و در 24 آبان ماه سال 1347 شمسی به سرای باقی شتافت و در مقبره ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

کسانی که با شعر و ادب، انس و الفتی دارند، رهی شاعر بلند نام معاصر را به خوبی می شناسند، زیرا شخصیت و شیوه خاص او در شهر گفتن شیفتگان بی شماری دارد.
اشعار رهی آینه ای است از روح پاک و بی آلایش او، مناعت و استغنای طبع و صفای باطن او از گفتارش به خوبی هویداست. چنانچه خود او گفته است.


ما را به آفتــابِ فلــک هــــم نیاز نیست
این شوخ دیده را، به مسیحــا گذاشتیــم
بالای هـفت پرده ی نیـلی اسـت جای ما
پا چون حـــباب، بر ســـر دریا گذاشـتیم


از مادیات گسسته و به معنویات پیوسته و به قول خود ((رفته و پا بر سر دنیا گذاشته و کار جهان را به اهل جهان وا گذاشته)).
با مطالعه و ممارست در آثار استادان بزرگ، تسلط خود را در سخن بدان پایه رسانیده است که روح مولانا را در قالب سعدی ریخته، گاهی با شور حال مولای روم و گاهی به پاکی خواجه شیراز و گاه به فساحت شیخ اجل سخن می گوید:

حالا هم چند تا از سروده های معیری رو مینویسم ایشالا که مورد پسندتون باشه:

تمنای عاشق

آن را که جفـا جوست نمی بـاید خـواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
مـا را ز ـتو غـیــر از تـو تـمنــایی نـیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست

 

گنجینه دل

چشــــــم فــــروبستــــه اگــــر وا کنـی
درتو بـــود هــــر چـــــه تمنــــا کنــــی
عافیت از غیــر نصیــــب تـــو نـــیست
غیر تو ای خسته طبـــیب تـو نیــــست
از تــــو بـــود راحـت بیـــمــــار تــــــو
نیـــست بـــه غــیر از تــو پــرستار تو
همـدم خـود شــو کــه حبـــیب خــودی
چـــاره خـــود کـــن که طبــیب خـودی
غیـــر کــه غـافــل ز دل زار تـوســت
بی خبراز مصـــلحـــت کـــار تــوسـت
بر حــــذراز مصلــحــت انــدیش باش
مصلحـــت انــدیش دل خـــویش بــاش
چـشم بصیــــرت نگشـــــایی چـــــرا ؟
بی خبر از خــویش چـــرایــی چـــرا ؟
صید که درمانده ز هر سو شده است
غفـلــــت او دام ره او شــــده اســـت
تـــا ره غفلـــت سپــــــرد پـــــای تــــو
دام بــــود جـــــای تـــــو ای وای تــــو
خواجـــه مقبــل کـــه ز خـــود غــافلی
خواجـــه نــه ای بنــــده نـــا قـــــابـلـی
از ره غفــلـــت بــه گــــدایــی رســــی
ور بــه خـــود آیـــی بـه خــدایی رسی
پیـــــر تــهــی کیســه بـی خـانــــــه ای
داشــت مــــکـان در دل ویـــرانـــه ای
روز بـه دریـــوزگــی از بخـــت شــوم
شام به ویرتانه درون همــچـــو بــوم
گنــــج زری بــود در آن خــکـــه دان
چـون پـــری از دیــده مــردم نهــــان
پــای گـــدا بــر ســر آن  گنـــج بــود
لیـک ز غـفلت بـه غـم ورنـــج بــود
گنـج صفـت خــانه به ویـرانه داشت
غافل از آن گنـج که در خانه داشت
عاقبت از فـــاقــه و انــدوه و رنــج
مرد  گــدا ُُمـرد و نهـــان مـاند گنج
ای شـده نالان ز غم و رنج خویش
چند نداری خبــر از گنــج خویــش؟
گنــــــج تــو بـاشـــد دل آگـــــــاه تو
گوهـــ
ر تـو اشــک سحــــــرگـاه تو
مــــــایـه امـــــید مـدان غیـــــر را
کعبـــه حــاجــات مخــوان دیــر را
غیــر ز دلخـــواه  تـو آگـاه نـیست
ز آنـکه د لی را به دلی راه نیست
خـواهـش مرهــم ز دل ریــش کن
هرچه طلب می کنی ازخویش کن

 

دشمن و دوست                       

دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من
از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل
ضایف آن عمری که با این سست عهدان سر کنی
دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی
دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی
کاش بودند به گیتی استوار دیرپای
دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

 

 

نوشته شده توسط مجید در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 13:38 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



عشق یعنی؟

 

دو خط موازی


دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت
.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت
.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه
.
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ
.....
سالها گذشت ؛

و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند
.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم
.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.

 

 

نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 17:55 موضوع: عشق | لینک ثابت



عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است.


و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست.

برگرفته از نوشته های ادبی آوای آزاد.

 

 

نوشته شده توسط مجید در جمعه یکم دی 1385 ساعت 10:46 موضوع: | لینک ثابت



چه کنم با دل تنها

مرو ای دوست ، مرو ای دوست ، مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو به گل روی تو

مرو ای دوست مرو ای دوست بنشین با منو دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من

تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو

بنشین تا بنشانی نفسی با آتش دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو.

تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من

تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل چه کنم با این درد

دل من ای دل من

دل من ای دل من

                                                                   التماس دعا

 

 

نوشته شده توسط مجید در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 16:34 موضوع: عشق | لینک ثابت



سلام به همه سلااااااااااااااااااااااااااااااام

 

 

نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 18:13 موضوع: عشق | لینک ثابت



روح که نمی میره

سلام

اومدم بگم که در هر سه تاش رو باز کردم

نظر یادتون نره

پس سلام

 

 

نوشته شده توسط مجید در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 8:26 موضوع: | لینک ثابت



برای آخرین بار!!!!!!!!!!

سلام به همه

خوبین؟

بابا منظورم از آخرین بار خداحافظی یا بستن اینجا نیست فقط میخوام واسه اولین و آخرین بار حالا شعر که نمیشه اسمشو بذاری یکی از درد دلهای دوره خدمتم رو بنویسم میدونم شاید به نظر همتون خوب نباشه ولی واسه من یادآور خیلی دلتنگی تو دوره خدمت هست که چه شبهایی رو صبح کردم و چه روزهایی رو به انتظار شب نشستم تا درد دلم رو به دل شب بگم میدونید معتقدم شب محرم راز همه انسانها یا حتی همه موجودات هست و بی صبرانه انتظارش رو میکشم.

حالا بخونید ببینید خوبه یا نه؟ البته با اجازه از همه.

نمـــــــاز عــــــاشقـــــــی

شب گریــه های این دلــم در حسـرت دیـدار تو        

هر گه کنم بر مه نگـــاه گویی که هستـم یار تو

هر شب به عـشق روی تو کـردم نظاره آسمان

مه دیدم و سوسوی نور، نور تو دیدم بر گمان

شب راسحر کردم همی شـستم زدیده خواب را      

در انتظــــــار دیدنــت سجــــــاده کــردم آب را

خوانـــدم نـمـــــاز عــاشـقی بر قبله چشمان تو

کردم نظاره با دو چـشم خویـش آن مژگــان تـو

بـس آرزوی مـن بُُُُُُُـود بــوسیــدن روی مَـَهَــت

چون من به هر سو بنگرم راهی نبینم جزرَهَـت

                                                                             

 نوشته شده توسط مجید بامداد سه شنبه

                                                             ۱۷/۹/۱۳۸۳  ساعت :۵:۲۰َ

 

 

نوشته شده توسط مجید در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 11:36 موضوع: | لینک ثابت



شعر از سهراب

سلام بچه ها.

اولا میخواستم از همه شما معذرت بخوام اگه با ارسال پست قبلیم یه کم نگرانتون کردم و تشکر کنم از همتون به خاطر همراهیتون.

ثانیا میخواستم یه شعر از سهراب بنویسم که دوست خوبمون «مهناز» ازم اینو خواسته پس خواهشاْ اگه خوندید و خوشتون اومد نظر یادتون نره.

تا نبض خیس صبح

آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است
ای سرطان شریف عزلت
سطح من ارزانی تو باد
یک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
یک نفر آمد که نور صبح مذاهب                               
 دروسط دگمه های پیرهنش بود                 
از علف خشک آیه های قدیمی                       
پنجره می بافت
مثل پریروازهای فکر جوان بود
حنجره اش از صفات آبی شط ها
پر شده بود
یک نفر آمد کتابهای مرا برد
 روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد
میز مرا زیر معنویت باران نهاد
بعد نشستیم
حرف زدیم از دقیقه های مشجر
از کلماتی که زندگانی شان در وسط آب می گذشت
فرصت ما زیر ابرهای مناسب
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
حجم خوشی داشت
نصفه شب بود از تلاطم میوه
طرح درختان عجیب شد
 رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت
 بعد٬ 
 دست در آغاز جسم آب تنی کرد
بعد در احشای خیس نارون باغ
صبح شد .

 

 

نوشته شده توسط مجید در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 8:41 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



التماس دعا

سلام بچه ها

بچه ها بیایید یه لطفی بکنید هممون دستمون رو رو به آسمون خدا دراز کنیم و ازش واسه یکی از دوستامون که یه عمل خیلی سخت در پیش داره دعا کنیم و طلب شفای عاجل واسه این دوست خوبمون داره.

پس لطفا دستت رو بیار بالا و روت رو به طرف خدا کن و بلند بگو : 

 اللهم اشف مرضانا

 اللهم اشف مرضانا

 اللهم اشف مرضانا

ایشالا خدا جواب دل همتون رو بده.

 

 

 

نوشته شده توسط مجید در جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 12:39 موضوع: عرفان | لینک ثابت



سلام

ببخشید اگه چند روز نبودم آخه حال و حوصله آپیدن رو نداشتم ولی امروز یه کم سر حالم و میخوام آپ کنم.

بابا چند بار بگم اگه دوست دارید درباره مطلبی بنویسم تو نظرات بذارین حتما واستون در اون مورد مینویسم پس منتظره نظرات زیباتون هستم.

حالا چند بیت شعر از حمید مصدق مینویسم امیدوارم که خوشتون بیاد.

تکدرخت

این غروب غمزده

بر من ببار

بر برگهای بی طراوت من

اما اب عقیم بی نم باران گذشت و رفت

عابر به سوی من

بر شاخسار من

بر شاخسار بی بر و برگم نظر فکن

اینجا

هر چند چشمه سارا روان نیست

بنشین

بنشین دمی و بر من تنها نگاه کن

عابر

این هیچ التفات شتابان گذشت و رفت

ای پر کشیده جانب ناهید و ماه و مهر

جولان دهنده در دل این واژگون سپهر

هشدار بیم غرش توصان

هشدار بیم بارش و بوران است

بر شاخسار من بنشین

اما پرنده

هیچش به دل نه بیم ز توفان گذشت و رفت

هان آهوی فراری این صحرا

تا دوردست می نگرم

صیاد نیست در پی صید تو بازگرد

قدری درنگ در بر من

قدری درنگ کن

آهو

چون برق و باد هراسان گذشت و رفت

شب می رسید و روز

دلخسته از درنگ

افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت

 

 

نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 17:58 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



فروغ فرخزاد

می خواهم در باره شاعری بنویسم که در یاد و خاطر میلیونها انسان جاوید شده؛ شاعری که از احساس خود میگوید و با هر شعر خود ما را با احساساتش همراه می کند. می خواهم در باره پریشادخت شعر معاصر ایران فروغ فرخزاد بگویم.
نام : فروغ

نام خانوادگی :فرخزاد

شماره شناسنامه: 678
صادره: تهران بخش :5

فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضا خان نقش داشت وی بر خلاف اخلاق ارتشی اش و مستبد بودنش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کردو فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند گوش می داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده ای بسته و مرد سالار بود. فروغ در سن 17 سالگی عاشق شد و با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراندو بسیار زود از شوهرش جدا شد
.
در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام اسیر و در سال 1335 دومین مجموعه را با نام دیوار منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام عصیان در بیست و دو سالگی به دست چاپ سپرد. فروغ بعد ها این سه آثار خودرا ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست
.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم (خانه سیاه است) را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جیستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه اول فستیوال « اوبر هاوزن » شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیتراژ بالای سه هزار نسخهتوسط انتشارات مروارید منتشر کرد.در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند
.
روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت- خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست
.
جسم بی جان فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند
.
با اینکه در حال حاضر فروغ در کنار ما نیست ولی احساس می شود، فروغ با آثارش زنده است و در میان ماست شاید پر رنگ تر از زمانی که جسمش پیش ما بود.

اینم چند تا عکس از مرحوم فرخزاد.

        

                                          

                                                                                        

                                                                    

 

اینم چند بیت شعر از فروغ پر فروغ:

تنها صداست که میماند

چرا توقف کنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگهای حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلولهای فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم ؟
چه میتواند باشد مرداب
چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه
را جنازه های باد کرده رقم میزنند
نامرد در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ... آه
وقتی که سوسک سخن میگوید
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیابهای بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیرپستان میگیرم
و شیر میدهم
صدا صدا تنها صدا
صدای خواهش شفاب آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که میماند
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها می دانید ؟

بچه ها امیدوارم که خوشتون بیاد نظر فراموش نشه .

التماس دعا.

 

 

نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 10:40 موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



زیارت

سلام به همه

سلامی به شوق و شور زیارت و سلامی به شیرینی بوسیدن ضریح آقا.

امیدوارم که حال همتون خوب باشه.

این پستم به معنیه یه خداحافظیه کوتاه و موقت چند روزه است آره درست فهمیدین بالاخره آقا ما رو هم طلبید و من خیلی خوشحالم گر چه خوب میدونم به هیچ وجه لایق نیستم ولی آقا قربونش برم اینقدر مهربونه که بی لیاقتهاش رو هم میطلبه.

بچه ها از این که این چند مدت همراه من بودید خیلی ازتون ممنونم ولی یه خواهش از همتون دارم اونم اینکه خواهشا حلالم کنید.

در ضمن این یه سفر زیارتی سیاحتیه مجردیهمن با دو تا از دوستام.

راستی اگه قابل بودیم دعامون کنید.

یا حق. 

السلام علیک یاعلی بن موسی الجعفر ((ع))

 

 

 

نوشته شده توسط مجید در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 16:38 موضوع: عمومی | لینک ثابت



تبریک

 

عید سعید فطر بر همه شما عزیزان مبارک

 

 

 

نوشته شده توسط مجید در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 13:3 موضوع: | لینک ثابت



عرفان (باران"حلقه مشکی")

سلام.

مطلب امروزم به خواسته دوست خوبم باران در مورد عرفان هست گر چه میدونم شاید اونی که مد نظر

ایشون بوده نشده و من ازشون معذرت میخوام اگه اونی که میخواستن نیست چون واقعا اطلاعات من

در این زمینه کم هست و نتونستم اون چنان باید و شاید در این مورد اطلاعات کسب کنم و تحقیق کنم

ولی در کل سعی کردم پیش درآمدی از پیدایش عرفان رو اینجا بیارم و چند منبع اینترنتی در مورد عرفان

رو مینویسم که اینشالا قابل قبول باشه.

 

مقدمه ای بر شناخت عرفان

در پیدایش عرفان نمیتوان به تاریخ مشخصی از حیات آدمی اشاره کرد اما میتوان تصور نمود گام نخست انسان در کسب معرفت و شناخت ، طلوع اندیشه های عرفانی است.این آغاز با شروح حیات آدمی پیوند خورده و در طی زمان به غنای آن افزوده شده تا اینکه در مقطعی از زمان میتوان نمونه هایی براین سیر تکاملی اشاره کرد که عمده محققین آنرا نقطه اوج اندیشه های عرفانی در نظر گرفته و به اصطلاح تقویم زمانی را برای عرفان از این به بعد منظور کرده اند.

در هر حال دادن تعریفی مشخص ازعرفان نیازمند به توجه به مشرب فکری هریک از معتقدین به ادیان مشخصی است چون هریک از جریانات عرفانی متاثر از دین و آئینی هستند که در آن رشد یافته اند.

در هریک از ادیان شیوه ای از پرستش وجود دارد که خدا را نه در شکل خاص و ترس از عذاب و کیفر و به امید پاداش بلکه از سر مهر و محبت و دوستی می پرستند( به تعبیری از روی عشق ) و این اشتراک در شیوه خود اشتراکات فطری را به میان میکشد که در سرشت معنوی انسان به ودیعه نهاده شده و سرچشمه بسیاری از نیات و افعال آدمی است. این اندیشه ممکن است در هریک از ادیان ومکاتب تقریر شود که در اجماع نهایی با اصلاح برخی برداشتهای هر تعبیر و بیان که متاثر از روح مذهبی آن مکتب است به نمونه های مشابهی در شیوه و سلوک برخورد می کنیم که همان عرفان است.

هدف عرفان ارتباط با خدا بطور مستقیم ونزدیک است که از آن به شهود تعبیر میشود. این مهم در شرایطی عملی میشود که دیگر مدعی شناختن در بین نباشد زیرا شناختن محتاج به دو امر شناسنده و شناخته شده است در حالیکه عرفان در مسیر کسب معرفت به جایی میرسد که فقط حقیقت باشد و از خود نشانه ای باقی نمی ماند و این مقام فناست که عموم مکاتب عرفانی در آن وحدت نظر دارند.

عرفان را میتوان به راه میانه ای در مقابل دو نظریه اصالت ماده و اصالت تصور تعریف کرد.زیرا در کنار قبول ادراکات حسی برای نیل به حقیقت آنرا مقدمه ای بر شناخت میدانند و تا زمان حیات تجربه آنرا برای سالک ضروری میدانند اما در آن متوقف نمیشوند. عارف در پی مشاهده باطن حقیقت است که خود مستلزم قطع پیوندهای مادیست تا با حقیقت ازلی که آغاز و انجامی ندارد به وحدت برسد. تجربه ای مافوق تجربه های معمول و متداول.

عرفان ایران ضمن برخورداری از غنای فرهنگی ایران باستان و اندیشه های حکمت خسروانی که در فلسفه اشراق متجلی شده است در دوره های بعد از تعالیم عالیه اسلام در تربیت معنوی و تقویت ابعاد روحی و روانی بهره مند شده است.

عرفان اسلامی بطور مشخص به تصوف اطلاق میشود در حالیکه هنوز هم اظهار نظرهای متفاوتی در اینباره صورت می گیرد که حوزه عرفان را از تصوف جدا نموده و سعی در انحرافی خواندن تصوف دارند.

نظر دیگری هم در این باب هست که گفته میشود تصوف عرفان ایرانی - اسلامی است. در حالیکه بنا به روایات تاریخی نام صوفی برای اولین بار به ابوهاشم کوفی اطلاق شده که در حوزه سرزمین های عربی بوده هرچند ممکن است توجه به سابقه تاریخی شهر کوفه داشته باشند که ترکیبی از اقوام مهاجر بوده  به دلایل نظامی در حدفاصل سرزمین عرب و عجم بنا شده بود و بسیاری از اینان ریشه در مردم عجم( ایرانی تبار) داشتندو البته این نظر چندان صحیح به نظر نمیرسد.

با این وصف عرفان و تصوف اسلامی در ایران از رشد و بالندگی بسیاری برخوردار بوده و حوزه های جغرافیایی چون خراسان و کرمان و اصفهان جلوه بیشتری دارند.

هفت وادي عرفان

وادي در لغت به معني رودخانه و رهگذر آب سيل، يعني زمين نشيب هموار کم درخت که جاي گذشتن آب سيل باشد و هيمنطور به معني صحراي مطلق آمده است.در اصطلاح شيخ عطار مراحلي است که سالک طريقت بايد طي کند و طي اين مراحل را به بيابانهاي بي زينهاري تشبيه کرده است که منتهي به کوههاي بلند و بي فريادي مي شود که سالک براي رسيدن بمقصود از عبور از اين بيابانهاي مخوف و گردنه هاي مهلک ناگزير است و آنرا به واديها و عقبات سلوک تعبير کرده است.


 صوفيان مقدم در تصوف هفت مقام تصور کرده اند از اين قرار:
 

1-     مقام توبه  2-     ورع   3-     زهد   4-     فقر   5-     صبر   6-      رضا    7-   توکل.

 ده حال هم بر این هفت وادی ذکر کرده اند: 
    
1-     مراقبه   2-      قرب   3-      محبت   4-     خوف   5-     رجا   6-      شوق   7-     انس
8-     اطمينان   9-     مشاهده   10-  يقين

 عطار در مصيبت نامه پنج وادي تصور کرده است و در منطق الطير هفت وادي. از قرار زیر :

1-     طلب   2-     عشق   3-      معرفت   4-      استغنا    5-      توحيد    6-      حيرت       7-      فقر و فنا

موضوعات عرفان

دیدگاه عرفانی نسبت به مسائل ملهم از اندیشه های عارف به جهان پیرامون خود و موضوعات اساسی ان است. مهمترین آنها را میتوان به قرار زیر و فهرست وار اشاره کرد:

1-آفرینش: عارف ، جهان ملموس و عینی را واقعی نمیداند و در نظر وی خلقت مانند آینه ای است که یک روی آن سیاه و کدر و روی دیگر آن صاف و روشن است. انچه کدر است همان جسم است و جهان مجموعه ای از این اجسام و پدیده ها.اما صورت روشن و صاف آن ورای همه تعینات است و آنچه خداوند برا ی تجلی سیمای خود خلق کرده و آن حقیقت خلقت است .

2-ماهیت روح:عرفا معتقد به وحدت روح هستند و استاند آنان به آیات قرآنی در این باب است(انعام-98)(لقمان-28).از نظر عرفای اسلامی خدا ، حق است و واحد است. پس آنچه که یگانه حق است،ابدی است.

خلقت انسان نیز منشا همین اصل است و خلقت دو گانه ای نیست. آنچه در ظاهر است کالبد است و انچه در باطن است روح است.

در تشریح این نکته اهل عرفان واردمباحث روحی نمیشوند و با استاد به قرآن ، آنرا لطیفه ای الهی دانسته که علم بشر در آن راه ندارد.

3-وحدت وجود:ارتباط نزدیکی با نظریه ماهیت روح دارد. عارف با نفی دنیا تنها یک حقیقت را شاهد است که وجود دارد و باقی در متن آن وجود ، موجودند و صاحب حیات و جنبش.هر آنچه هست اوست و باقی هم جزئی از اویند نه جدا از او. مانند نسبت قطره و یا موج با اقیانوس.هرکدام از این دو مجزی از اقیانوس قابل تصور نیستند.

جهان هم سراسر خلقت خداست و چنانکه گفته شد تنها وجود ابدی و ازلی است.نکته مهم در این میان آنست به مفاهیم این وحدت توجه شود و اول آنکه بدانیم این وحدت عددی نیست و اینکه وحدت امری حقیقی است و کثرت اعتباری.

علیرغم برخی تفاوت در اقوال عرفا و صوفیه موضوعات مشترک و مبادی ، مصادر و اهداف واحدی بین آنان برقرار است.

                                                                                                           www.moridenur.ir

                                                                                                           www.fasleno.com   

                                                                                                             www.balagh.net

                                                                                                           www.mehrnews.ir  

  این هم چند تا کتاب که اینشالا بتونه کمکتون کنه:

  فیه ما فیه  اثر مولانا.

  رساله عرفان  اثر کوثر همدانی.

  رساله انسان در عرف و عرفان اثر حسن زاده آملی.

  الهی نامه اثر حسن زاده آملی.

  آیت عرفان اثر خلیل منصوری.

  اقبال شیمل اثر خسرو ناقد.

  آنه ماری شیمل (زندگی نامه عارف آلمانی) ترجمه حسن لاهوتی.

   دوست خوبم باران امیدوارم تونسته باشم شما رو در رسیدن به هدفتون هر چند خیلی کم    کمک کرده باشم.

                                                      التماس دعا

 

 

نوشته شده توسط مجید در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 10:34 موضوع: عرفان | لینک ثابت



معرفی

  سلام سلام سلام

  ببخشید بچه ها اگه چند وقتی نبودم آخه داشتم وبلاگهای دیگم رو می آپیدم به هر حال شرمنده

 حالا میخوام بگم منظورم از ایجاد اینجا چیه:

 من میخوام تو اینجا مطالبی بنویسم حالا از چی اونو شما باید بگین ولی جون داداش سخت نگینا؟

نه شوخی کردم واسم بنویسین میخواین چی بنویسم اگه واقعا بتونم حتما مینویسم حتی اگه شده برم دربارش تحقیق کنم پس منتظرم.

 نظر یادتون نره.

 یا حق.

 

 

نوشته شده توسط مجید در شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 12:20 موضوع: متفرقه | لینک ثابت



آغاز هر کاری سخته

سلام.

بازم سلام ،سلام به همه خوبان چه دوستای قدیم و چه اونایی که جدیدا افتخار آشنایی به بنده

میدن،به همتون میگم سلام بازم من اومدم.

البته این دفعه یه کم با دفعه قبل فرق میکنه آخه اون دفعه همه مطلبام عشقولانه بود ولی این دفعه

عشقولانه تره امااااااااااااا این کجا و آن کجا.

به قول شاعر گفتنی : (میان ماه من تا ماه گردون..........تفاوت از زمین تا آسمان است).

دوستای گلم میدونین من افتخار اینو دارم که روز ضربت خوردن آقا علی (ع) این وبلاگ رو آپ کنم و از

همتون خواهش میکنم تو این روزها و شبهای عزیز قدر این بنده نا چیز خدا رو از دعای خیرتون محروم

نکنید و دعا کنید بدون توجه به گذشته بتونم زندگی سالم و خوبی داشته باشم من هم سعی میکنم تا

اونجا که بتونم دعاتون کنم. 

به لیلی من رسیدم یا علی گفت

به مجنون هم رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است

که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعایی کرد او هم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند

چو بر می خاست آدم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمیشد

گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده میشد

یقین آنجا علی هم یا علی گفت.

سبز باشید در پناه حق

یا علی

 

 

نوشته شده توسط مجید در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 17:31 موضوع: عمومی | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I